به جان جمله مستان كه مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جانبازان كه جانم
به جان رستگارانش كه رستم
عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلمها را شكستم
جمال یار شد قبله نمازم
ز اشك رشك او شد آبدستم
ز حسن یوسفی سرمست بودم
كه حسنش هر دمی گوید الستم
در آن مستی ترنجی می بریدم
ترنج اینك درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستیم گر بیتو هستم
تویی معبود در كعبه و كنشتم
تویی مقصود از بالا و پستم
شكار من بود ماهی و یونس
چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم
چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم
چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم
برای طبع لنگان ل
برچسب: جان,جمله,مستان,مستم,
نویسنده: بنیامین شمس
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 11:46